Tuesday, 13 March 2012
تشکر
Saturday, 3 March 2012
روزگاری
Wednesday, 23 November 2011
آآآآآآآآآآآآآآآی
Tuesday, 1 November 2011
Thursday, 27 October 2011
Friday, 21 October 2011
درد دل
Thursday, 20 October 2011
این روزها سخت درگیر درس و امتحان و پروژه های صدتا یه غازم؛ و همچنان گره هایی بس معتنا به! اما زندگی در جریانه و باید که با اون رفت. دوست ندارم که یک دوره هایی باز تکرار بشه، مثلا مثل سال ۱۳۷۶ که هیچ وقت هیچ چیزی ازین سال یادم نمیاد، هیچ؛ چیزی که اون سال رو برام تاریخی کنه، پررنگ ترین اتفاق اون سال فوت داییمه. البته اینهم نکته ایه که ما از نسلی هستیم که همیشه هر سالی رو با یک واقعه به یاد میاریم، یا یک تجربه ی ناب در زندگی شخصی و یا یک حادثه ی تاریخی، وعموما هم حادثه ای نه چندان خوش. امروز سر کار داشتم برای یک همکار از خاطرات جنگ و حمله ی هوایی و کشته آوردن های هرروزه از جبهه و ....... تعریف می کردم و در کنارش چند تا سؤال هم از زندگی خصوصی خودم کرد و به این نتیجه رسید که: اوه! چه چیزهایی رو تو این ۴۰ سال گذروندی ها!!! و من برام عجیب نبود، چرا که هم نسل های من کم و بیش همینطوری سپری کرده اند، یکی سبک تر و دیگری سنگین تر، پسرهای هم نسل من یک جور و دختر ها یک جور و خلاصه باعث شد که باز یه چیزهایی یادم بیاد و برام دوره بشه که دیگه افتاده بودند گوشه ی عادت و کمتر سراغشون می رفتم. اونقدر که درگیر روزمرگی هام هستم. درس و کار و تنظیم دخل و خرج و بهونه های نو به نوی خانومچه و کنار اومدن با اطرافیان و ....... گره هایی که باید به راه باز کردنشون فکر کنم و راه حل پیدا کنم
یک نکته ی خیلی مسخره اینکه به شدت همه چیز رو فراموش می کنم، دیشب یادم رفته بود به بچه ام غذا بدم، مسخره نیست؟ البته می دونم علت چیه و الان کاری نمی تونم بکنم و مرتب یا می نویسم و یا توی آلارم موبایل ثبت می کنم که کی چه کاری باید بکنم، اما به مخیله ام عبور نکرده بود که باید برای آماده کردن شام هم جایی یادداشتی بگذارم. توی یک وقت فشرده باید چند تا کار رو انجام بدم و زندگی روزمره هم که به جای خودش و مسؤولیت های خونه هم که بله! دیشب خانومچه هم صداش ازین اوضاع دراومده بود
امروز شنیدم که قذافی هم به رحمت خدا رفت، اونهم رفت ور دست بن لادن و صدام حسین، و آب از آب هم تکون نمی خوره، اینها هم خوب سر مردم رو با این اخبار گرم می کنند و چون حناشون اخیرا زیاد رنگی نداره و مردم گرفتار تر از این هستند که مثل سابق دل به اخبارشون بدند، اینها هم اخبار رو داغ تر و داغ تر می کنند، یک روزگاری با خبر آغاز یک جنبش مردم تحریک می شدند و امروز یک رهبر، یک دیکتاتور پابرجارو خلع قدرت می کنند و می کشند، کک هیچ کس هم نمی گزه، خدا به داد دنیا برسه که بعد ازین چه به سر دنیا میارند تا بیشتر بتونند جلب توجه کنند
کاش افسانه ی ۲۰۱۲ حقیقت داشت و دنیا کن فیکون می شد و همگی از این شارلاتانیزم خلاص می شدیم
و متاسفانه هنووووووووز هم خیلی ها با این جریان همسو هستند و همه چی رو دنبال می کنند، خدا به داد دنیا برسه
Saturday, 9 July 2011
دوازدهمین سالگرد فاجعه ی کوی دانشگاه
امروز هجدهم تیر ماه است. یکی دیگر از آن روزها که تاریخ را ورق می زند. روزهایی که سراسر گواه رشادت ها و جانفشانی هایی است که توسط آنها که به بالاترین آرمان های انسانی باور داشته اند، رغم خورده است. آرمان هایی همچون آزادی و برابری، که بذرشان نسل های متمادی بر سینه خونین جوانان مان روییده است. دوازده سال است که ما در این روز سر بالا می گیریم؛ چرا که هجدهم تیر ماه از آن روزهایی است که این نسل نو، جانانه و شجاعانه حرکتی را آغاز کرد تا دوباره ثابت کند تاریخ به دست آنها که ایستاده مردن را به نشسته مردن در ذلت ترجیح می دهند نوشته می شود،نه دست های پنهان حاکمیت مستبد که سعی در تزریق بدلی قلابی و باب طبع خود از تاریخ دارد.
دو سال قبل، پس از روزهایی که طنین فریادهامان در خیابان، نوری بود برای جوانه زدن بذرهای امیدمان، در روزهایی که جامعه مان پیراهن خونین ندا ها و سهراب ها را بر تن کرده بود، دوباره به میدان آمدیم، اما این بار نه فقط در پی راه سبزمان، بلکه نشان دهیم آنچه در 18 تیر 78 بر کوی دانشگاه و برادران و خواهرانمان گذشته را فراموش نمی کنیم و بر خواسته های بر حقشان به قامت ایستاده ایم. آمدیم تا با فریاد بغض های فرو خورده یاران مان، پیام روزهای سرنوشت ساز را سینه به سینه به یکدیگر منتقل کنیم و نشان دهیم که حافظه تاریخی مان ضعیف نمی شود.
بار دیگر با دستهای خالی به خیابان آماده بودیم تا آزادی را فریاد کنیم و بر سر هرچه استبداد و بیداد است،نعره ای به وسعت حنجره های بی شمارمان بکشیم.اشک ریختیم و دهان هایمان مزه گاز اشگ آور گرفت،بدن هایمان زیر باتون و میله کوفته شد،تحقیر شدیم و در آخر خود را در فاجعه ای به نام کهریزک یافتیم.آنجا بود که "زنده ماندن" برایمان اولین و آخرین دغدغه شد.آنجا که همدلی هایمان تنها فریاد رسمان بود و فداکاری معنی شد و در آخرین روز،در زمان ترک آن قتله گاه 3 تن از آزاده ترین فرزندان این مرز و بوم،زیر چکمه استبداد به خون غلتیدند.دو سال از تلخ ترین روز های زندگیمان سپری شد و ما همچنان داغدار عزیزان از دست رفته مان هستیم که در برابر چشم های ناباور و دست های بسته مان جان سپردند و از ما کاری بر نیامد.در این روز به پایمردی و ایستادگی این سه تن و تمام آزادگان این سرزمین سوگند یاد می کنیم که تا برچیدن استبداد از میهن عزیزمان لحظه ای
از پای نخواهیم نشست
جمعی از بازداشت شدگان 18 تیر 1388