نه ازون دوره ی مگس پرونی و بیکاری، ونه ازین دوره ی شلوغ و شور که نمی فهمم روز ها چه جوری شب می شه و راستش نمی فهمم شب ها هم چطور به صبح می رسند، با اینهمه خستگی خواب آروم هم ندارم
البته زندگی همینه. باز هم خوبه با اینهمه زیق و زوق، کلاس های آواز هست و جایی هست که توش اجبار زندگی نیست و هنوز هم می شه لحظاتی رو بدون اجبار و با علاقه گذروند
اما با تمام اشرافم به حقایق زندگی، نمی فهمم چرا اینقدر عصبانیم؟!؟ مثل اصغر ترقه می پپپپپرم هوا. این دیگه خیلی مزخرفه، اما هستم دیگه! چیکارش کنم