Saturday, 9 July 2011

دوازدهمین سالگرد فاجعه ی کوی دانشگاه

امروز هجدهم تیر ماه است. یکی دیگر از آن روزها که تاریخ را ورق می زند. روزهایی که سراسر گواه رشادت ها و جانفشانی هایی است که توسط آنها که به بالاترین آرمان های انسانی باور داشته اند، رغم خورده است. آرمان هایی همچون آزادی و برابری، که بذرشان نسل های متمادی بر سینه خونین جوانان مان روییده است. دوازده سال است که ما در این روز سر بالا می گیریم؛ چرا که هجدهم تیر ماه از آن روزهایی است که این نسل نو، جانانه و شجاعانه حرکتی را آغاز کرد تا دوباره ثابت کند تاریخ به دست آنها که ایستاده مردن را به نشسته مردن در ذلت ترجیح می دهند نوشته می شود،نه دست های پنهان حاکمیت مستبد که سعی در تزریق بدلی قلابی و باب طبع خود از تاریخ دارد.

دو سال قبل، پس از روزهایی که طنین فریادهامان در خیابان، نوری بود برای جوانه زدن بذرهای امیدمان، در روزهایی که جامعه مان پیراهن خونین ندا ها و سهراب ها را بر تن کرده بود، دوباره به میدان آمدیم، اما این بار نه فقط در پی راه سبزمان، بلکه نشان دهیم آنچه در 18 تیر 78 بر کوی دانشگاه و برادران و خواهرانمان گذشته را فراموش نمی کنیم و بر خواسته های بر حقشان به قامت ایستاده ایم. آمدیم تا با فریاد بغض های فرو خورده یاران مان، پیام روزهای سرنوشت ساز را سینه به سینه به یکدیگر منتقل کنیم و نشان دهیم که حافظه تاریخی مان ضعیف نمی شود.

بار دیگر با دستهای خالی به خیابان آماده بودیم تا آزادی را فریاد کنیم و بر سر هرچه استبداد و بیداد است،نعره ای به وسعت حنجره های بی شمارمان بکشیم.اشک ریختیم و دهان هایمان مزه گاز اشگ آور گرفت،بدن هایمان زیر باتون و میله کوفته شد،تحقیر شدیم و در آخر خود را در فاجعه ای به نام کهریزک یافتیم.آنجا بود که "زنده ماندن" برایمان اولین و آخرین دغدغه شد.آنجا که همدلی هایمان تنها فریاد رسمان بود و فداکاری معنی شد و در آخرین روز،در زمان ترک آن قتله گاه 3 تن از آزاده ترین فرزندان این مرز و بوم،زیر چکمه استبداد به خون غلتیدند.دو سال از تلخ ترین روز های زندگیمان سپری شد و ما همچنان داغدار عزیزان از دست رفته مان هستیم که در برابر چشم های ناباور و دست های بسته مان جان سپردند و از ما کاری بر نیامد.در این روز به پایمردی و ایستادگی این سه تن و تمام آزادگان این سرزمین سوگند یاد می کنیم که تا برچیدن استبداد از میهن عزیزمان لحظه ای

از پای نخواهیم نشست

جمعی از بازداشت شدگان 18 تیر 1388


Friday, 6 May 2011

اردیبهشت هم اومد

بازم زمین چرخید و سالی سپری شد و دوباره بهار و دوباره یه اردیبهشت دیگه. امسال بهار جالبی داریم توی هلند، همیشه هوای بهاری و آفتابی و خوشبختانه هم باد! چون اگه باد نیاد که دم می کنیم. خلاصه ازین بهتر نمی شد. من هم سرگرم آخرین ترم این سال تحصیلی هستم. هرچند که باز یک سال دیگه هم پیش رو دارم. منم سر پیری معرکه ای دارم ها!!! گاهی باید به درس خودم برسم و گاهی به درس خانومچه؛ بیشتر از یک ماهه که با بچه های معلول کار می کنم و بر خلاف انتظارم خیلی هم داره بهم خوش می گذره، اصلا ازین بچه ها روحیه می گیرم؛ بچه ی ده ساله ای که رو به زواله و همه هم می دونند که این بچه به زودی می میره، اما به همه ی ما روحیه می ده. خلاصه که خیلی خوشحالم ازینکه توی این مدرسه کار می کنم و روزهام با این بچه ها سپری می شه
--------------------------------
کتابی به دستم رسید به نام « کی خسرو» که چند روزی طول کشید تا با این تنگی وقت بتونم با دقت بخونمش. از سبک نثرش که بگذریم، نکته ی جالبش در جمله ی آخر بود، چیزی که همه ی ما داریم روزانه هزاربار تکرارش می کنیم، اما آیا عمل هم می کنیم؟ به نظر من که نه!!! البته مثل کامنت هایی که گاهی اینجا و گاهی هم توی فیس بوک می بینم دوستان و نادوستان لطف می کنند و می گذارند، همه برای هم خوب بلدند شعار بدند و روضه بخونند، به قول مادربزرگم باید گنجشک بشی و بری سردیوارشون بشینی ببینی توی خونه خودشون هم ازین بلبلی ها خبری هست؟ قسم می خورم که نه! اصولا ما عادت داریم برای هم روضه بخونیم و شعار بدیم و از هم ایراد بگیریم و بهم چیز یاد بدیم و خودمون گند بزنیم به زندگی خودمون و بعد هم به جای درمون زخم های خودمون دنبال ایراد دیگرون بگردیم تا سرپوش روی عیب و علت خودمون بگذاریم. اگه توی اوج ناراحتی، عصبانیت، غصه، دلتنگی، دلگیری، .... یادمون بیاد این لحظه که رفت هرگز برنمی گرده دیگه اینجوری همدیگرو دلخور نمی کنیم و اسباب رنج و غم هم نخواهیم شد. حالا منظورم این نیست که خودم الگوی خوبی هستم، می نویسم تا پیش از هر چیزی خودم هم یاد بگیرم. تکرار بهترین راه یادگرفتنه. از کوچکترین موضوعات زندگی داخلی تا پیچیده ترین مسایل اجتماعی، همه و همه سر نداشتن گذشت می تونه پیچیده بشه. البته این هم از طرفی موضوعی نیست که توی چند صفحه بشه خلاصه اش کرد، باید درباره اش کتابها نوشت و کورس ها براش توی دانشگاهها گذروند، اما اگه ساده تر نگاه کنیم، می شه توی این عبارت هم خلاصه اش کرد : هر لحظه ای که رفت دیگه بر نمی گرده، زندگی کوتاه تر از اونه که اینقدر سخت بگیریم
-------------------------
این خانومچه ی ما تازگی یاد گرفته که بخونه، اما جالبه که کتاب تازه که می گذارم جلوش خیلی باید مکث کنه تا کلمه به کلمه رو بتونه بخونه و متن رو بشناسه، اما وقتی داره تلویزیون نگاه می کنه و زیر صفحه ی تلویزیون اسم برنامه ی بعدی رو می نویسه، خیلی سریع می خونه که الان فلان برنامه رو می ده و بعد از اونم می خواد اون یکی رو نشون بده و آگهی هارو هم که سریع می خونه و برای منم تعریف می کنه. این تلویزیون با این بچه ها چه می کنه!؟!؟ البته اونم دوماهه که شبکه ی نیکلودیون رو شناخته و من نمی خوام که محدودش کنم تا حریص بشه وکم کم دارم نظرش رو بر می گردونم. حالا بماند که با چه ترفند هایی. خوشبختانه فارسی بلد نیست و اینها رو اینجا نمی خونه. دوشنبه دوستش اینجا بود و گفت که من از مامانم اجازه ندارم فلان برنامه رو ببینم و منم به خانومچه گفتم که پس خاموش می کنیم، چون شما هم به اندازه ی کافی پای تلویزیون بودین و الان بهتره برین بازی کنین، بعد دوستش گفت که البته اگه جای دیگه ای باشم می شه که ببینم ها! در حقیقت بچه خیلی دوست داشت این سریال آدامسی رو ببینه، اما چون مادرش سخت می گیره، اینجا دنبال مامنی بود که نیم ساعتی این برنامه رو ببینه. اینه که نمی خوام منم دخترم رو محدود کنم که از گوشه ی دیگه ای سر دربیاره
به نظر من واقعیت اینه که این کارتون ها و فیلم های سری، هیچ چیز بدی برای یادگیری بچه ها ندارند، اما خوب بالاخره آدامسی هستند دیگه، هی تکرار، هی تکرار و یک دور باطل، اما به بچه ی شش، هفت ساله هم به این سادگی نمی شه حالی کرد که این وقت کشی محسوب می شه، چاره ای نیست تا به موازات اون باشی و در لفافه بهش بفهمونی که اصلا وقت کشی چه مفهومی داره
--------------------------
من برم که خودمو برای یک آخر هفته ی نسبتا آروم آماده کنم

Saturday, 29 January 2011

یه وقت هایی، توی یه وادیی میفتی که دیگه قفل می شی. حرفتو نمی تونی راحت به زبون بیاری. اونقدر چیزهای ریز و درشت با هم روی سرت می ریزه که هیچ مفری ازون مخمسه نداری، اونوقته که تنهایی رو با سلول سلول بدنت حس می کنی، وبا ذره ذره ی روحت زهر تلخ تنهایی رو می چشی و چاره ای نداری. حتی نزدیک ترین کس ات هم نمی تونه کاری برات بکنه و تو حتی نمی تونی چیزی رو باهاش درمیون بگذاری
زورت هم به اونهایی که به نوعی عامل اصلی و فرعی بوجود اومدن این مخمسه هستند نمی رسه و دقیقا خودت رو توی یه چاه عمیق می بینی. هیچ کس دردتو نمی فهمه و نمی تونی از هیچ کس انتظار داشته باشی که توروبفهمه
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
بعد جسمت هم تحت تاثیر این فشار قرار می گیره و مشکل ات به توان چند می رسه. اونجاست که فقط باید سکوت کرد و منتظر موند تا یکی از گره ها باز بشه، چون چند گره کور که به هم بیفته دیگه کارت زاره. غرورت بهت اجازه نمی ده که از احساست حرفی بزنی و ... خلاصه کارت زار می شه
اونوقت می ری توی محاق! اونجاست که همه چیز و همه کس، خواسته و نا خواسته تورو بیشتر سوق می دند به ته اون چاهه
تازه اونجاست که همه ی معادلات به هم می ریزه، و تازه از همون نقطه ست که دردسر شروع می شه
سوؤ تفاهم ها یکی پس از دیگری ظاهر می شند
کسی رو که نمی خوای، می رنجونی. از کسی که انتظار نداری می رنجی و ... اونجاست که دیگه ... واااااااای
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
اونجاست که تازه می فهمی که کجای گرفتاری هستی و از اونجاست که باز باید از اول شروع کنی
--------------------------
اما
و اما
از اینجاست که باید دست روی زانو بگذاری و شروع کنی تا با آرامش دوباره از اول همه چیز رو بسازی
از اینجاست که هیچ چیزی جز امید راهگشای تو نیست. و این چیزی نیست که یک بار، دوبار، پنج بار اتفاق بیفته. متاسفانه و یا از جهتی هم خوشبختانه همیشه همین می شه یک نقطه ی عطف برای آغاز
مهم نیست که چند بار این رخ بده، مهم اینه که ازین افت و خیز به جاهای خوب برسی

Thursday, 6 January 2011

می خوام یه مدتی ننویسم
علت؟ مخفی

Monday, 27 December 2010

این روزهای شلوغ و پر از چراغونی و خرید و بده و بستون پیشکشی هم از راه رسیدند و به زودی برای یک سال ما رو ترک می کنند و تا سال بعد چطور و در چه موقعیتی باز به سراغمون بیاند، خدا می دونه. و یا اینکه ما سال دیگه رو ببینیم یا نه، باز هم خدا می دونه. اما من توی این روزهای آخر سال اوضاع بهتری دارم، منظورم روحیه است. همونطور که توی پست قبلی نوشته بودم سعی کردم که تغییراتی توی الگوی زندگی روزمره بدم و الان هم برای نتیجه گیری زوده، اما حال خودم با این اشل بهتر شده.گاهی تغییرات اونقدر سریع و آنی رخ می دند که فرصتی برای تفکر نداری و زندگی خودش با وجه امری چیزی رو جلوی روت می گذاره و اگه مثل من لجباز باشی، هی جفتک می ندازی و همه هم به خودت برگشت می خوره، چون به حکم زندگی نمی تونی به این سادگی نه بگی. شاید یک جوون بیست ساله اینو قبول نکنه و بخواد که همه ی تصمیمات رو خودش شخصا بگیره، اما وقتی بارها این اتفاق برات بیفته یاد می گیری که همیشه هم ایده ی تو و حکم زندگی با هم منطبق نیست. گاهی تو چیزی رو می خواهی که اتفاقا زندگی هم همون رو تایید می کنه، خوب چی ازین بهتر. اما گاهی اینطوری نیست و در نهایت کارت به اشک منجر می شه. الان یک هفته رو تعطیلم و حالا دیگه نمی دونم با یک هفته تعطیلی چه بکنم؟!؟!؟ البته خیلی کار ها هست، درس دارم ، امورات منزل هست، ولی اینکه وقتی صبح ساعت ۱۰ میام توی آشپزخونه، گیجم که باید چه کنم؟ ساعت ۱۰ صبح رو یا سر کلاس درسم و باید درس بدم، یا با بچه های کوچک مشغول صبحانه خوروندن به اونهاییم و یا خودم سر کلاس درس هستم و باید درس بخونم. حالا برقراری این تعادل و پیدا کردن این مرکز، ماموریت این روزهای منه. دغدغه ها هم همیشه هستند و بهتره که آدم خودشو نخوره، این یکی برطرف بشه، بعدی میاد جاش. البته و صدالبته گاهی آدم می خواد که یک دغدغه ای رو برطرف کنه و اونقدر براش مهمه که حاظر می شه دو تای دیگه رو جای اون تحمل کنه، اما دیگه تاب تحمل این رو نداره، این توی همه زندگی ها هست، برای من هم هست، مثل همه آدم ها در طول تاریخ بشری. اما من فکر می کنم که خود این زمانی که طی می شه تا این دغدغه برطرف بشه هم چالش خوبیه. البته شاید هم من خودآزارم، بعید نیست!؟!؟!؟ خلاصه که من حالم بهتره. امیدوارم که توی این سال نویی که داره میاد خیلی گرفتاری های تلخ همه دود بشه و بره هوا، امیدوارم که اتفاق های خوبی توی ایران بیفته و هر لحظه دلم پیش دوستان و اقوام دربندم هست و متاسفانه از دست من و ما کاری برنمیاد، اما گوشه ی دلم همیشه درد و آهه
به امید روزهای خوب، آزادی گرفتارانمون وبرطرف شدن تنهایی ها

Sunday, 12 December 2010

دلتنگی

این روزها خیلی سعی کردم که روی خودم کار کنم و خودم رو آروم کنم. بعد از ۵ سال توی خونه نشستن و بچه داری، و به یکباره تمام وقت کار کردن و اونهم با اینهمه فشار و دغدغه، و نداشتن ساعاتی هر چند کوتاه و محدود در طی هفته برای خودم
و ... و ... و همه با هم باری شده بود روی دلم که نمی گذاشت راحت نفس بکشم. من نمی تونستم راحت وقت بسازم که با کسی حتی تلفنی گپ بزنم و این خودش مایه ی دلخوری هم از طرف مقابل می شد. درگیری های سر کار و باز شدن فاز جدید توی زندگی کاری و کنار اومدن با راهنما و .... خلاصه همه چیز دست به دست هم داده بود که کلاف سر در گم بشم و منفعل! طی چند روز گذشته خیلی سعی کردم که ذهنم رو خالی و بعد آروم کنم تا ببینم آخه دردم چیه؟!؟ به نتایج ساده ای رسیدم، اما بی فایده هم نبوده و نیست
من از خلوت خودم دورم و در نتیجه از علایق خودم دور، و دلتنگی سختی هم که همیشه همراهمه بار رو سنگین و سنگین تر می کنه. من فرصت خوندن چند صفحه کتاب فارسی ندارم، یا حتی مجله ی فارسی. مجله ی مورد علاقه ی هلندی ام هم رو نمی رسم کامل بخونم و وقتی شماره ی بعدی میاد در خونه هنوز قبلیه تموم نشده. زندگی من شده توی راه کار بودن و سرکار با بچه ها و بزرگسالان بودن و خونه به خانومچه رسیدن و گاهی(محض شوخی) درس خوندن و به زور خوابیدن
فعلا دارم الگوی روزانه ام رو تغییر می دم و نمی دونم به کجا می رسم، اما مطمینا به جاهای بهتر از این خواهم رسید
حالا باید فعلا تمرین کنم و اگه به جاهای خوب رسیدم که اینجا می ریزمشون روی دایره

Saturday, 6 November 2010

روزمرگی

این روزها مشغول درس و امتحانات هستم و از همه مسخره تر این پروژه ی چرند که یاد دوره ی راهنمایی هم نه، که دوره ی دبستان می افتم. این خانومچه هم درست توی همین گیر و دار افتاده روی دور بدی که نمی دونم به کدوم برسم. دلم لک زده برای کتاب خوندن، اما الان اصلا فرصتش نیست. البته نه کتاب اساسی و درست و درمون، همین که یه چیزی به فارسی بخونم و حالا هم اصلا نمی شه و چنین فرصتی نیست. چند سال سخت یا بهتر گفته باشم، فشرده ای رو پیش رو دارم. کار قبلی رو خیلی دوست داشتم، اما اصلا کاری رو که الان می کنم دوست ندارم، منتها دوست ندارم توی این بحران خریدار نداره! همینه که می گم چند سال سخت رو پیش رو دارم، همینکه این کار و درس رو چهارپایه ای تصور کنم که میخ و سیخ داره، اما باید تحمل کنم تا بتونم ازش بالا برم و به اون چیزی که می خوام( و البته نسبی هم هست) برسم. که تازه اون هم پایان ماجرا نیست، بلکه تازه از زیر صفر دراومده ام و باید تا زنده ام ادامه بدم و برم جلو. البته آدم اصلا از لحظه ای بعد هم خبر نداره و شاید همه چیز به نحو دیگه ای تغییر کنه. ولی فعلا برنامه ی پیش روی من اینه
نه ازون دوره ی مگس پرونی و بیکاری، ونه ازین دوره ی شلوغ و شور که نمی فهمم روز ها چه جوری شب می شه و راستش نمی فهمم شب ها هم چطور به صبح می رسند، با اینهمه خستگی خواب آروم هم ندارم
البته زندگی همینه. باز هم خوبه با اینهمه زیق و زوق، کلاس های آواز هست و جایی هست که توش اجبار زندگی نیست و هنوز هم می شه لحظاتی رو بدون اجبار و با علاقه گذروند
اما با تمام اشرافم به حقایق زندگی، نمی فهمم چرا اینقدر عصبانیم؟!؟ مثل اصغر ترقه می پپپپپرم هوا. این دیگه خیلی مزخرفه، اما هستم دیگه! چیکارش کنم

Wednesday, 27 October 2010

این روزها

این روزها خیلی سخت می گذرند
میایی به زندگی عادی، اما تازه عادت کنی که خبر های ریز و درشت بمباردمانت می کنند. کلی اتفاق های ریز و درشت می افته که می مونی کدومشون رو زودتر راست و ریس کنی و به دور عادی برسی و روزمرگی هات رو ادامه بدی؛ اما اخبار بد و بدتر روی سرت هوار می شه و نمی دونی اول باید کدوم رو هضم کنی و به کدومشون اولویت بدی؟!؟ دوستت که بیش از یک سال هست که از اوین اومده بیرون و بلاتکلیف نسبت به حکمش باید هر دوشنبه بره دم اوین که بلکه بتونه با شوهرش ملاقات کنه؛ بعد سیل اخبار سرازیر می شه که ژیلا بنی یعقوب خودش هم به یک سال حبس تعزیری و ۳۰ سال محرومیت از روزنامه نگاری محکوم شده. واقعا در می مونی که چه واکنشی به این حکم مسخره نشون بدی! غصه ی بهمن کم بود، حالا ماجرای ژیلا هم بهش اضافه شد!!!!!! نمی دونم باید به ژیلا چی بگم! چه واکنشی به این حکم زیبا و ناب نشون بدم! واقعا توی بلا بودن یک داستانه و بیرون گود بودن یه جورایی دردناک تر. جای آروم نشسته باشی و به عزیزانت که توی دامن بلا گرفتارند چی بگی؟ چی از دست من و ما بر میاد؟!؟ از اون طرف می شنوی که دایی هنوز توی سی سی یو هست و حالش هم مساعد نیست و تازه تلفن اش رو هم قطع کرده اند! باز آدم در می مونه که به خانواده اش چی بگه! اونوقت اینجا هم در گیر کلی موضوع مسخره هستی که نمی تونی حرفتو به این ابله ها حالی کنی
تماست با دنیا قطع می شه
درس و امتحان می ریزه روی سرت
عزیزانت یا با مسایل سیاسی درگیرند و یا با نا مردی ها و تبعات اقتصادی طرهات این رییس جمهور نازنین
چه دردناکه که احساس کنی صدات به گوش دنیا نمی رسه و این همه غصه روی دلت تل انبار بشه
پاره های تنت گرفتار هزار مشکل ریز و درشت و با دل پر درد باید جوابگوی روزمرگی های اینجا هم باشی
به قول تلخون: آه، چه بد
اما این آه هم انگار توی خوابه
صدامون رو نمی شنوه

Wednesday, 29 September 2010

دایی جونم

دایی عزیزم
پشتوانه ی همیشگی سختی هام
امشب شنیدم که حالت بهتره، البته نه اینکه خوب خوب شده باشی. امابهتر از اون وضعیتی که روز های گذشته داشتی
امیدوارم که هر چه زودتر بهتر و بهتر بشی و از بیمارستان بیایی بیرون، هر چند که اونوقت هم باز به خونه بر نمی گردی! اما دستکم می دونیم که روی پای خودت هستی
خدایا کی این روزها تموم می شه؟
کی می شه که باز بتونم صداشو بشنوم؟
کی میاد روزی که اگه به ژیلا تلفن بزنم، صدای مهربون بهمن رو بشنوم؟
کی میاد روزی که این کابوس پایان بگیره؟
کی می شه که شبها توی خواب، توی کوچه پس کوچه های تهران فراری و تنها نباشم؟
خدایا؟ صدام رو می شنوی؟
صدای اینهمه مادر چشم انتظار رو می شنوی؟
صدای اینهمه خانواده ی داغدیده و یا منتظر رو می شنوی؟
وای ازین صبرت! تو چه صبری داری

Monday, 20 September 2010

محسن صفایی فراهانی

من خواهر بهمن هستم
اما با این دلشوره هایم چه کنم؟
چه خوشحال شدم وقتی شنیدم که بهمن و باقی همرزمان اعتصاب غذا رو شکستند و به بند عمومی برگشتند. اما حالا با
اینهمه دلشوره چه کنم؟ وقتی که دنیا خبر دار نشد که توی اون خونه به سر ما چی اومده بود، توی اون سالهای تلخ ۶۰، کسی که دغدغه ی من و خواهرم رو داشت کی بود؟ کسی که برای هر کاری که من سرش با دیگران درگیر می شدم، می نشست و با من منطقی صحبت می کرد و یادم می داد تا حقانیت ادعایم رو ثابت کنم کی بود؟ کسی که به جای هر نسبت فامیلی و دوستی، جای پدر نداشته ام رو پر می کرد کی بود؟ وقتی از غصه های پیش پا افتاده ی زندگی حرف می زدم، اون که با تحکم سرم داد می زد و می گفت دایی جون ازتو بعیده، کی بود؟
توی خواب و کابوس هم نمی دیدم که کسی زورش به این کوه صبر و مقاومت برسه
عزیز من؟ چه به روزت آورده اند که تو رو به این حال انداخته اند؟ تو آدمی نبودی که به هر تلنگر تکون بخوری؟
با تو چه می کنند؟
آخ چقدر جات خالیه!!! چقدر توی خونه جات خالیه!؟
چقدر توی روزهای دلتنگیم جات خالیه!؟
کی میاد روزی که تو باز مثل همیشه باشی و مثل همیشه سرم داد بکشی و بگی دایی جون از تو بعیده
کی تو ازون جهنم میایی بیرون؟
کی؟