Wednesday, 26 September 2012

پاییز

درختای پشت خونه دارند رنگ می بازند
کم کم دارند قرمز، ولابد بعدش قهوه ای و در آخر هم زرد می شند
پاییز داره پر زور خودشو روی زمین جا می ندازه
اما حیف که من سخت خواب آلوده هستم، هر چند که خیلی مزه داره این خواب های پاییزی
حسرت تمام اون پاییز های دوره ی مدرسه که نمی شد زیر نور کمرنگ خورشید خوابید رو می شه درآورد
آفتاب و بارون و توفان هاش همه دلچسبه، یا دستکم برای من

Monday, 24 September 2012

پاییز


خدارو شکر می کنم که پاییز مهمونمون شده
دوباره روزای کوتاه
غروبهای بارونی و در عین حال نارنجی
از دمدمه های غروب شمع ها روشن می شند
امنیت گرم خونه
همه و همه و همه ی اینها
دوری ها و دلتنگی هارو تحمل پذیر می کنه
چایی وخرما و یه کتاب 
یه قدم مونده به خوشبختیه

Tuesday, 10 April 2012

حوصله ام سر رفته

حوصله ام سر رفته، اگه پدرم الان اینجا بود، می گفت: کفگیر بردار و هم بزن که سر نره :) ازین فضای مجازی خسته شدم، ایراد ازون نیست، از منه، من اصلا آدم تکنولوژی و این حرفا نیستم، بعد برای دیدن چهارتا عکس و خوندن دوتا مطلب درست و درمون و گپ زدن های شبونه ی گاه به گاه، شدم دودی این فیس بوک بی اخلاق. عین این قماربازا :) حالا فعلا بستم اون وامونده رو و کمی مشغول کارهای خودم شدم، الان می بینم هیچ کاری هم که از پیش نبرم، همین که می خوابم بهتره والله تا چشم سابیدن به مجاز!!! شنیدم یه کمپین راه آفتاده تا من بر گردم، البته منم که برای همیشه نبستمش، اما فعلا این روزا حوصله ندارم. دلم برای کاغذ و قلم تنگ شده! دلم برای قیقاژ رفتن بعد از ساعات طولانی نشستن و خوندن و خوندن لک زده. خلاصه فعلا سایه رو ازونجا کوتاه کردم و توی لاک خودم هستم

Tuesday, 13 March 2012

تشکر

من اینجا تمام قد از امید بلاغتی تشکر می کنم که یکی از قشنگترین شب چارشنبه سوری ها رو برامون آفرید، بدون دود و صدای مهیب و مردافکن و هزار درد بی دوادرمون دیگه، خیلی ( یا به قول خودش خعلی) خوش گذشت

Saturday, 3 March 2012

روزگاری

روزگاری بود که برای خودت دفتر و دستکی داشتی
برای دل خودت می نوشتی، قصه
شعر
دلنوشته
بعد این وبلاگ و اینا اومد، دیگه دلنوشته هات رو با همه به اشتراک می گذاشتی، کلی هم دوست وبلاگی پیدا می کردی، چه تحول دلنشینی بود! تا فیس بوک اومد
فیس بوک همه رو به هم نزدیک کرد، ارتباط های سخت و راه دور رو ساده تر کرد، اما یه جورایی شد بلای جون
بعضی آدمارو انداخت به جون هم، بعضی روابط کاذب ساخت
نه بذار حرفم رو اصلاح کنم
ما
ما آدمیزادگان
فیس بوک رو هم به ورطه ی سؤاستفاده کشیدیم
البته هنوز هستند کسونی که از همه ی اینها به خوبی و به اندازه استفاده می کنند و خیلی هم زندگی آرومی دارند ها! اما خوب انگشت شمارند، اصولا آدمیزادگان متعادل انگشت شمارند. من که بازم پناهم همون دفتر کاهی و مداد زرد استدلر ست با خط های سیاه
هنوزم به نظرم با تمام پیشرفتی که تکنولوژی در جهت رفاه بشریت داشته، سنت ها بیشتر درمونگر دلهای تنگ ماست

Wednesday, 23 November 2011

آآآآآآآآآآآآآآآی

دلم برای تنها بودن لک زده، برای با خودم خلوت کردن، برای توی محاق رفتن و تازه نفس برگشتن
سالهاست که خوابشم نمی بینم،

Sunday, 6 November 2011

لعنت بر کاری که دوست نداری،اما مجبوری و باید انجام بدی

Tuesday, 1 November 2011

هیچ متوجه شدید که وقتی آدم از وقتش استفاده ی بهینه می کنه، عقربه های ساعت جنب نمی خورند؟
اما وقتی می خوای دو دندونه به خودت حال بدی، انگاری عقربه ها با هم مسابقه گذاشتند! والله
خودتون آزمایش کنید

Thursday, 27 October 2011

دستها می سایم

تا دری بگشایم

Friday, 21 October 2011

درد دل

خدایا سپاس ازین دلی که بهم دادی
دلی ست به بزرگی دریا
می دونستی چه روزگاری برام رقم زدی
تا زنده ام می تونم گریه کنم
اشک کم نمیارم