Wednesday, 2 July 2014
Friday, 6 December 2013
روزگاری بود که
روزگاری بود که داستانی را شروع کرده بودم. می نوشتم و باآن زندگی می کردم. یادم می آید یک شبی ،در یک تصادف دونفر مردند و من تا صبح گریه می کردم و حال خودم از اتفاقی که در تخیلم افتاده بود خراب بود؛ طوری که فرداش وقتی دوستی مرا دید و پرسید که اتفاقی افتاده، با بغض جواب دادم: دیشب دونفر توی داستانم مردند. با اینکه خودش هم اهل بخیه بود، اما لبخندی زد و گفت: همین؟! و من همچنان به نوشتن ادامه دادم..... اما به جایی رسیدم که فکر کردم باید داستان پایانی بگیرد و این چرا به پایان نزدیک نمی شود؟
این بود که داستان نیمه کاره رفت به بایگانی تا به قول استادم «دم بکشد» و الان سالها می گذرد و تازه می خواهم بروم سراغش ببینم بالاخره به جایی رسیده؟ می توانم به پایان نزدیکش کنم یاخیر؟ شاید کارم از لحاظ ساختاری اشکال داشته که به این عقوبت گرفتار شده! اما موضوع این ست که آیا اصولا دراین شرایط سخت روحی و جسمی که گرفتارش هستم می توانم سروسامانی بهش بدهم یا خیر؟
شاید هم اصلا همین الان وقتش رسیده باشد! نمی دانم. باید از توی بایگانی بیرون بیاید و ببینم چه می شود کرد!؟
Wednesday, 28 August 2013
منتظر پاییز
تعطیلات تابستون هم تموم شد. خانومچه که هفته ی دوم مدرسه اشه و من از هفته ی آینده مدرسه ام باز می شه (یعنی کارم شروع می شه) کم کم داریم به روال عادی برمی گردیم. اما هنوز گرمه، البته ملت که کیف می کنند، هوای ۲۰ تا ۲۳ درجه عالیه، اما من شخصا هم دلی دارم و این دل،
هوای خنک تر می خواد و روزهای کوتاه و شبهای بلند. برگ های زرد و نارنجی و قهوه ای، کوچ پرنده ها و ... خلاصه این چیزایی که خیلیا دوستش ندارند
هوای خنک تر می خواد و روزهای کوتاه و شبهای بلند. برگ های زرد و نارنجی و قهوه ای، کوچ پرنده ها و ... خلاصه این چیزایی که خیلیا دوستش ندارند
Wednesday, 7 August 2013
خیلی وقته که نوشتن برام سخت شده، فرقی هم نمی کنه، چه فارسی و چه غیر فارسی. مثلا الان هشت ماهه که می خوام به رسم قدیم برای دوست انگلیسی ام که در ۱۴ کیلومتری هم زندگی می کنیم نامه ای
بنویسم، یه نامه ی ساده ی احوالپرسی، اما انگار مغزم از کار افتاده!!! شایدم از کار افتاده!؟
این دو-سه ماه گذشته خیلی زود و غم انگیز گذشت، و این وسط یک سفر بود که خیلی چیزها رو تعدیل کرد و به این تابستون گرم و «خونه نشین کن» معنای تعطیلات تابستانی داد
دیگه از تعطیلات مدارس ۱۱ روز بیشتر نمونده و باز زندگی به روال عادی بر می گرده و امیدوارم که روزهای بهتر بیاند، روزهای خوب پاییز رو منتظرم و خبرهای خوب
این سال تحصیلی احتمالا من روزهای بیشتری رو باید کار کنم و مدرسه ی خانومچه هم نقش پررنگ تری خواهد داشت، درس ها سنگین تر می شند و در حقیقت ما دوتایی باید خیلی تلاش کنیم
یکی از دغدغه های دو ماه گذشته انتخابات بود، انتخاباتی که مردم شاد شدند ازینکه به نحوی رأی خودشون رو پس گرفته اند، برای ما که البته فرقی نمی کنه، همه چیز به همان مهر و نشان است که بود و رفتن ما به ایران ... !؟!؟!؟!؟!؟!؟ اما مردم، مردمی که رأی دادند و قسمتی از مردم که رأی ندادند خیلی امیدوارند. فکر می کنم ... ولش کن، چه اهمیت داره، مردم که قیم نمی خواند! خودشون که راضیند، ما هم که جز اینکه نمی تونیم بریم دیگه ربط دیگه ای به این موضوع نداریم، پس
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی کار خویش گیرم
کلی کارهای خرده خرده ریخته توی دست و بالم، از بافتنی و گلدوزی و خیاطی ... تا نوشتن و ترجمه و تحقیق و ... خونه داری و رسیدگی به امور خونه و بچه داری هم که وظیفه ی ثابته
اینم رنگ این روزای ماست
بنویسم، یه نامه ی ساده ی احوالپرسی، اما انگار مغزم از کار افتاده!!! شایدم از کار افتاده!؟
این دو-سه ماه گذشته خیلی زود و غم انگیز گذشت، و این وسط یک سفر بود که خیلی چیزها رو تعدیل کرد و به این تابستون گرم و «خونه نشین کن» معنای تعطیلات تابستانی داد
دیگه از تعطیلات مدارس ۱۱ روز بیشتر نمونده و باز زندگی به روال عادی بر می گرده و امیدوارم که روزهای بهتر بیاند، روزهای خوب پاییز رو منتظرم و خبرهای خوب
این سال تحصیلی احتمالا من روزهای بیشتری رو باید کار کنم و مدرسه ی خانومچه هم نقش پررنگ تری خواهد داشت، درس ها سنگین تر می شند و در حقیقت ما دوتایی باید خیلی تلاش کنیم
یکی از دغدغه های دو ماه گذشته انتخابات بود، انتخاباتی که مردم شاد شدند ازینکه به نحوی رأی خودشون رو پس گرفته اند، برای ما که البته فرقی نمی کنه، همه چیز به همان مهر و نشان است که بود و رفتن ما به ایران ... !؟!؟!؟!؟!؟!؟ اما مردم، مردمی که رأی دادند و قسمتی از مردم که رأی ندادند خیلی امیدوارند. فکر می کنم ... ولش کن، چه اهمیت داره، مردم که قیم نمی خواند! خودشون که راضیند، ما هم که جز اینکه نمی تونیم بریم دیگه ربط دیگه ای به این موضوع نداریم، پس
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی کار خویش گیرم
کلی کارهای خرده خرده ریخته توی دست و بالم، از بافتنی و گلدوزی و خیاطی ... تا نوشتن و ترجمه و تحقیق و ... خونه داری و رسیدگی به امور خونه و بچه داری هم که وظیفه ی ثابته
اینم رنگ این روزای ماست
Saturday, 15 June 2013
امروز۲۵خرداد ۱۳۹۲ - میزان رأی ملت ست
«من در انتخابات شرکت نکردم اما...»
من در انتخابات شرکت نکردم، چون کسی نبود که بتونم بهش اعتماد کنم و به اصطلاح نامزدی نبود که راهکارهاش و استدلال هاش منو قانع کنه، کلا توی این سالها تنها کسی که می تونستم روی حرفاش حساب کنم و انتخابش کنم و استدلال هاش با خواسته های من همخوانی داشت، آقای خاتمی بودند که اون موقع هم به این دلیل که ایشون روحانی هستند و به این روی قضیه اعتماد ندارم به ایشون رأی ندادم. دوسال اول ریاست جمهوری ایشون که برای خود من بهشت بود، توی همشهری و .... شلنگ تخته ها که ننداختیم، اما بعد از دوسال..... همه چیز تموم شد و همون سال هم من از ایران اومدم بیرون. دوره ی انتخابات سال ۸۴ یادمه باز مثل دهه ی ۶۰ (زمانی که آیت الله خامنه ای و بعد هم آقای هاشمی رئیس جمهور شدند) انتخابات از طرف مردم داغدیده و ترسیده در تحریم سکوت بود و .... دیدیم که چی شد. سال ۸۸ بهترین گزینه برای جوونا میرحسین بود که من شخصا به ایشون اعتماد نداشتم، چون راهکارهاشون بوی دموکراتیک نمی داد، و اقتصاد هم اون موقع به این وضع نرسیده بود که ایشون بخواهند راهکاری بدند، پس من از باب مسائل فرهنگی و مطبوعاتی، با تجربه تلخ دوره ی نخست وزیری ایشون در دهه ی تلخ شصت، نمی خواستم ایشون رو انتخاب کنم، اما از روز ۲۳ خرداد ۸۸ زندگی من هم که این سر دنیا هستم و رأیی هم نداده بودم که بس بگیرم زیروروشد. واقعا «زیرورو» شد. فقط خدا می دونه که زیر این سقف به دل من چه گذشت و این دخترک من که اون موقع ۴ سالش بود، این چهار سال رو با من چطور سر کرده و حالا ۸ ساله شده. با احتساب اینکه من پنج شش هزار کیلومتر از همه چیز دورم ها !!!!!!!
چهار ساله که دروغ و لوده گری و شناعت در انظار عمومی، به سخره گرفتن شعور مردم «به ویژه نسل جوون» سیاست های غلط بین المللی و موضع گیری های اشتباه در حوزه ی «انرژی هسته ای و غنی سازی» و راندخواری و دزدی های کلان جلوی چشم مردم، واز حق خود همین مردم و بعدا یک لیوان ویسکی خنک روش (در جوار آبشار نیاگارا و یا در دامنه ی برف نشسته ی ارتفاعات سوییس و یا .....) و و و بسیارند ازین دست، که همه شده عادت دردناکی برای مردم، نه اینکه بهش عادت کنند و باهاش کنار بیاند، نه، عادت کردند که بشنوند و ببینند و صبر کنند، تا این چهار سال هم سر برسه! بعد ازون کشتار گسترده و همه جانبه ی سال ۸۸ و طیف وسیع دستگیری ها که همه ی این چهار سال در جریان بوده، مردم دیگه از اعتراض و بعدش سرکوب خسته شدند. نه، خون کشته شدگان ۸۸ فراموش نشد، اما مردم فهمیدند که این راهش نیست، بالاخره فهمیدند که «مبارزه ی خشونت پرهیز» از راه خیابان نیست، بلکه از راه اندیشه ست. من، به عنوان یک ایرانی، آقای روحانی رو «اصلاح طلب» نمی بینم، ایشون نامزد منتخب اصلاح طلبان هستند، اما در سابقه ی ایشون اصلاح طلبی دیده نشده، اما اگه اکثریت مردم ایشون رو دریچه ی نجات می بینند، من هم به انتخاب مردم خودم احترام می گذارم، به ویژه که من توی ایران نیستم و اون فشارهایی که اونها تحمل می کنند روی من نیست. امیدوارم که آقای روحانی به عنوان برنده ی انتخابات اعلام بشند، اما نه برای اینکه بتونم به ایشون امیدی داشته باشم (تنها چیزی که من در ایشون امیدوار کننده یافتم این بوده که شاید راهکاری برای حل بحران غنی سازی هسته ای داشته باشند در ارتباطات خارجی و این باعث بشه که فشار اقتصادی روی دوش مردم سبک تر بشه)، بلکه خیلی خوشحال می شم ازینکه این در تاریخ جمهوریت ایران یک پیروزی ست برای مردم، اینکه وزارت کشور مجبور شده تا برای حفظ آبروی نظام هم که شده در شمردن آرا تقلب نکنه و به نوعی تمام تلاش این چهارسال برای پس گرفتن رأی دزدیده شده ثمر بده و خونهای ریخته شده نه تنها هدر نرفته بلکه به بر بنشینه، بهمن که چهار ساله توی اوین .... ببینه که «برای هیچ» اونجا نیست و مردم اون و همه اونهایی که این روزها دربند هستند رو فراموش نکرده اند و «جنبش» سرکوب نشده.
امیدوارم که آقای روحانی رسما رئیس جمهور اعلام بشند و با تأیین دولتی کارآمد، و تعامل مثبت هیئت دولت و مجلس، لایحه هایی با رویکرد مردم سالاری تصویب بشند و .....
امیدوارم مردم کم کم رضایتمند بشند و اوضاع ایران بهبود پیدا کنه
فراموش نکنیم پس گرفتن رأی یک درصد ماجراست، و امیدوار باشیم که دولتی کار آمد برای درمان درهای مردم و آبادنی و بهسازی ایران تشکیل بشه و بدونیم که بازسازی راهی یک ساله و دوساله نیست، باید باز هم صبور باشیم —
feeling hopeful in Huizen.
من در انتخابات شرکت نکردم، چون کسی نبود که بتونم بهش اعتماد کنم و به اصطلاح نامزدی نبود که راهکارهاش و استدلال هاش منو قانع کنه، کلا توی این سالها تنها کسی که می تونستم روی حرفاش حساب کنم و انتخابش کنم و استدلال هاش با خواسته های من همخوانی داشت، آقای خاتمی بودند که اون موقع هم به این دلیل که ایشون روحانی هستند و به این روی قضیه اعتماد ندارم به ایشون رأی ندادم. دوسال اول ریاست جمهوری ایشون که برای خود من بهشت بود، توی همشهری و .... شلنگ تخته ها که ننداختیم، اما بعد از دوسال..... همه چیز تموم شد و همون سال هم من از ایران اومدم بیرون. دوره ی انتخابات سال ۸۴ یادمه باز مثل دهه ی ۶۰ (زمانی که آیت الله خامنه ای و بعد هم آقای هاشمی رئیس جمهور شدند) انتخابات از طرف مردم داغدیده و ترسیده در تحریم سکوت بود و .... دیدیم که چی شد. سال ۸۸ بهترین گزینه برای جوونا میرحسین بود که من شخصا به ایشون اعتماد نداشتم، چون راهکارهاشون بوی دموکراتیک نمی داد، و اقتصاد هم اون موقع به این وضع نرسیده بود که ایشون بخواهند راهکاری بدند، پس من از باب مسائل فرهنگی و مطبوعاتی، با تجربه تلخ دوره ی نخست وزیری ایشون در دهه ی تلخ شصت، نمی خواستم ایشون رو انتخاب کنم، اما از روز ۲۳ خرداد ۸۸ زندگی من هم که این سر دنیا هستم و رأیی هم نداده بودم که بس بگیرم زیروروشد. واقعا «زیرورو» شد. فقط خدا می دونه که زیر این سقف به دل من چه گذشت و این دخترک من که اون موقع ۴ سالش بود، این چهار سال رو با من چطور سر کرده و حالا ۸ ساله شده. با احتساب اینکه من پنج شش هزار کیلومتر از همه چیز دورم ها !!!!!!!
چهار ساله که دروغ و لوده گری و شناعت در انظار عمومی، به سخره گرفتن شعور مردم «به ویژه نسل جوون» سیاست های غلط بین المللی و موضع گیری های اشتباه در حوزه ی «انرژی هسته ای و غنی سازی» و راندخواری و دزدی های کلان جلوی چشم مردم، واز حق خود همین مردم و بعدا یک لیوان ویسکی خنک روش (در جوار آبشار نیاگارا و یا در دامنه ی برف نشسته ی ارتفاعات سوییس و یا .....) و و و بسیارند ازین دست، که همه شده عادت دردناکی برای مردم، نه اینکه بهش عادت کنند و باهاش کنار بیاند، نه، عادت کردند که بشنوند و ببینند و صبر کنند، تا این چهار سال هم سر برسه! بعد ازون کشتار گسترده و همه جانبه ی سال ۸۸ و طیف وسیع دستگیری ها که همه ی این چهار سال در جریان بوده، مردم دیگه از اعتراض و بعدش سرکوب خسته شدند. نه، خون کشته شدگان ۸۸ فراموش نشد، اما مردم فهمیدند که این راهش نیست، بالاخره فهمیدند که «مبارزه ی خشونت پرهیز» از راه خیابان نیست، بلکه از راه اندیشه ست. من، به عنوان یک ایرانی، آقای روحانی رو «اصلاح طلب» نمی بینم، ایشون نامزد منتخب اصلاح طلبان هستند، اما در سابقه ی ایشون اصلاح طلبی دیده نشده، اما اگه اکثریت مردم ایشون رو دریچه ی نجات می بینند، من هم به انتخاب مردم خودم احترام می گذارم، به ویژه که من توی ایران نیستم و اون فشارهایی که اونها تحمل می کنند روی من نیست. امیدوارم که آقای روحانی به عنوان برنده ی انتخابات اعلام بشند، اما نه برای اینکه بتونم به ایشون امیدی داشته باشم (تنها چیزی که من در ایشون امیدوار کننده یافتم این بوده که شاید راهکاری برای حل بحران غنی سازی هسته ای داشته باشند در ارتباطات خارجی و این باعث بشه که فشار اقتصادی روی دوش مردم سبک تر بشه)، بلکه خیلی خوشحال می شم ازینکه این در تاریخ جمهوریت ایران یک پیروزی ست برای مردم، اینکه وزارت کشور مجبور شده تا برای حفظ آبروی نظام هم که شده در شمردن آرا تقلب نکنه و به نوعی تمام تلاش این چهارسال برای پس گرفتن رأی دزدیده شده ثمر بده و خونهای ریخته شده نه تنها هدر نرفته بلکه به بر بنشینه، بهمن که چهار ساله توی اوین .... ببینه که «برای هیچ» اونجا نیست و مردم اون و همه اونهایی که این روزها دربند هستند رو فراموش نکرده اند و «جنبش» سرکوب نشده.
امیدوارم که آقای روحانی رسما رئیس جمهور اعلام بشند و با تأیین دولتی کارآمد، و تعامل مثبت هیئت دولت و مجلس، لایحه هایی با رویکرد مردم سالاری تصویب بشند و .....
امیدوارم مردم کم کم رضایتمند بشند و اوضاع ایران بهبود پیدا کنه
فراموش نکنیم پس گرفتن رأی یک درصد ماجراست، و امیدوار باشیم که دولتی کار آمد برای درمان درهای مردم و آبادنی و بهسازی ایران تشکیل بشه و بدونیم که بازسازی راهی یک ساله و دوساله نیست، باید باز هم صبور باشیم —
Wednesday, 15 May 2013
انتخابات=انتصابات
باز داستان های انتخاباتی ایران از سر گرفته شده
باز همون داستان تکراری که ۳۴ ساله هی قی می کنیم و هی قورتش می دیم و هی قی می کنیم و هی...الی ماشاالله
اونایی که رأی دادن رو تأیید می کنند فحش و فلاکت می دند به اونایی که رأی دادن رو منع می کنند و بالعکس، طرفداران این کاندیدا به طرفداران اون یکی کاندیدا می پرند و بالعکس، حالا همه هم به دنبال یه خرده نفس کشیدن و یه خرده باز کردن حلقه ی اختناق و در نهایت هم آآآآآآآآآآآرزوی همه دموکراسی ست
اونهم اینجوری: شما اشتباه می کنی، بیا ببین من چه می کنم و یاد بگیر
تکراری
تکراری
تکراری
.
.
.
.
.
.
باز همون داستان تکراری که ۳۴ ساله هی قی می کنیم و هی قورتش می دیم و هی قی می کنیم و هی...الی ماشاالله
اونایی که رأی دادن رو تأیید می کنند فحش و فلاکت می دند به اونایی که رأی دادن رو منع می کنند و بالعکس، طرفداران این کاندیدا به طرفداران اون یکی کاندیدا می پرند و بالعکس، حالا همه هم به دنبال یه خرده نفس کشیدن و یه خرده باز کردن حلقه ی اختناق و در نهایت هم آآآآآآآآآآآرزوی همه دموکراسی ست
اونهم اینجوری: شما اشتباه می کنی، بیا ببین من چه می کنم و یاد بگیر
تکراری
تکراری
تکراری
.
.
.
.
.
.
Monday, 28 January 2013
دلتنگی
از آخرین باری که اینجا نوشتم خیلی نمی گذره، اما اینقدر که بازار وبلاگ در خارج از ایران سرده، به نظرم میومد که یک سالی می شه. دلتنگی اجازه نمی ده حتی قلم دست بگیرم و برای خودم روی کاغذ کاهی دو کلوم بنویسم، چه برسه به فضای مجازی
این روزا دل پری دارم، از چی؟ از خیلی چیزا
اینکه دوستیا مثل سابق نیست، فامیلیا مثل سابق نیست
اونایی رو که دوستشون داری فقط توی خواب می تونی ببینی
خلاصه روزگار رنگ غریبی گرفته
البته تصحیح می کنم: روزگار ما رنگ غریبی گرفته
چون در هر دوره ای، آدمای اون دوره همین حس رو دارند و این چیز تازه ای نیست
آدما حرف همدیگرو نمی فهمند، به هم رسما بی احترامی می کنند
راحت دل همدیگرو می شکنند و شب با خیال راحت سرشونو روی بالش می گذارند و .... چی دارم می گم
ای بابا... چند ساله که اینجوری هستیم
درد همدیگرو می بینیم و لقمه ی گرد خیلی راحت از گلومون پایین می ره
اگه نره هم یه لیوان آب کارشو می سازه
بچه های مردم می رند بالای دار، حالا به هر جرمی، که هیچ جرمی مجازاتش کشتن مجرم نیست
دوستان نزدیکمون توی اون دره ی کوچولوی گوشه ی تهران
توی سرما، توی محیط نمور و بسته و آلوده ی زندان دارند شبشونو روز می کنند و روزشونو به خشم و خون جگر شب
و ما، هم سرمونو راحت به بالین می ذاریم و هم لقمه ی راحت از گلومون پایین می ره
.....
دیگه توی این روزگار دل شکستن و از حق هم دزدیدن و سر هم کلاه گذاشتن که خیلی ساده تره
راحت توی چشم هم دروغ می گیم و حرفو از دهن هم می دزدیم
چی به سر دنیا اومده؟
یک سازمان عظیم درست می شه و شصتاد تا آدم حقوق می گیرند و ..... که چی؟ که داریم برای بچه های فقیر فلان جا امکانات تهیه می کنیم
که داریم برای مناطق محروم مثلا آفریقا مدرسه می سازیم
که برای بچه های ایدز «یه کاری» می کنیم
که برای بچه های آسیا امکانی رو فراهم می کنیم تا ازشون در بازار فحشا سوء استفاده نشه
که
که
که
همه چی دور پول می چرخه
همه چی برای پول بیشتر
همه ی روابط دوستانه و فامیلی واجتماعی و هنری و سیاسی و ..... حول محور پول می گرده
داریم به کجا می ریم؟
می خوایم به کجا برسیم؟
آخرش چی؟
آخرش چی؟
این روزا دل پری دارم، از چی؟ از خیلی چیزا
اینکه دوستیا مثل سابق نیست، فامیلیا مثل سابق نیست
اونایی رو که دوستشون داری فقط توی خواب می تونی ببینی
خلاصه روزگار رنگ غریبی گرفته
البته تصحیح می کنم: روزگار ما رنگ غریبی گرفته
چون در هر دوره ای، آدمای اون دوره همین حس رو دارند و این چیز تازه ای نیست
آدما حرف همدیگرو نمی فهمند، به هم رسما بی احترامی می کنند
راحت دل همدیگرو می شکنند و شب با خیال راحت سرشونو روی بالش می گذارند و .... چی دارم می گم
ای بابا... چند ساله که اینجوری هستیم
درد همدیگرو می بینیم و لقمه ی گرد خیلی راحت از گلومون پایین می ره
اگه نره هم یه لیوان آب کارشو می سازه
بچه های مردم می رند بالای دار، حالا به هر جرمی، که هیچ جرمی مجازاتش کشتن مجرم نیست
دوستان نزدیکمون توی اون دره ی کوچولوی گوشه ی تهران
توی سرما، توی محیط نمور و بسته و آلوده ی زندان دارند شبشونو روز می کنند و روزشونو به خشم و خون جگر شب
و ما، هم سرمونو راحت به بالین می ذاریم و هم لقمه ی راحت از گلومون پایین می ره
.....
دیگه توی این روزگار دل شکستن و از حق هم دزدیدن و سر هم کلاه گذاشتن که خیلی ساده تره
راحت توی چشم هم دروغ می گیم و حرفو از دهن هم می دزدیم
چی به سر دنیا اومده؟
یک سازمان عظیم درست می شه و شصتاد تا آدم حقوق می گیرند و ..... که چی؟ که داریم برای بچه های فقیر فلان جا امکانات تهیه می کنیم
که داریم برای مناطق محروم مثلا آفریقا مدرسه می سازیم
که برای بچه های ایدز «یه کاری» می کنیم
که برای بچه های آسیا امکانی رو فراهم می کنیم تا ازشون در بازار فحشا سوء استفاده نشه
که
که
که
همه چی دور پول می چرخه
همه چی برای پول بیشتر
همه ی روابط دوستانه و فامیلی واجتماعی و هنری و سیاسی و ..... حول محور پول می گرده
داریم به کجا می ریم؟
می خوایم به کجا برسیم؟
آخرش چی؟
آخرش چی؟
Thursday, 11 October 2012
egoistisch
من نمی فهمم چرا ما اصرار داریم هر کی رو دوست داریم، اونم مارو «یقینا» دوست داشته باشه، و ازون بدتر اینکه
همونطوری که ما می خوایم، به همون شدت، به همون منظور!!!، .... ، خلاصه دیگه بیشتر توضیح نمی دم
اما این چه رسمیه؟
همونطوری که ما می خوایم، به همون شدت، به همون منظور!!!، .... ، خلاصه دیگه بیشتر توضیح نمی دم
اما این چه رسمیه؟
Wednesday, 26 September 2012
پاییز
درختای پشت خونه دارند رنگ می بازند
کم کم دارند قرمز، ولابد بعدش قهوه ای و در آخر هم زرد می شند
پاییز داره پر زور خودشو روی زمین جا می ندازه
اما حیف که من سخت خواب آلوده هستم، هر چند که خیلی مزه داره این خواب های پاییزی
حسرت تمام اون پاییز های دوره ی مدرسه که نمی شد زیر نور کمرنگ خورشید خوابید رو می شه درآورد
آفتاب و بارون و توفان هاش همه دلچسبه، یا دستکم برای من
کم کم دارند قرمز، ولابد بعدش قهوه ای و در آخر هم زرد می شند
پاییز داره پر زور خودشو روی زمین جا می ندازه
اما حیف که من سخت خواب آلوده هستم، هر چند که خیلی مزه داره این خواب های پاییزی
حسرت تمام اون پاییز های دوره ی مدرسه که نمی شد زیر نور کمرنگ خورشید خوابید رو می شه درآورد
آفتاب و بارون و توفان هاش همه دلچسبه، یا دستکم برای من
Monday, 24 September 2012
پاییز
خدارو شکر می کنم که پاییز مهمونمون شده
دوباره روزای کوتاه
غروبهای بارونی و در عین حال نارنجی
از دمدمه های غروب شمع ها روشن می شند
امنیت گرم خونه
همه و همه و همه ی اینها
دوری ها و دلتنگی هارو تحمل پذیر می کنه
چایی وخرما و یه کتاب
یه قدم مونده به خوشبختیه
Subscribe to:
Posts (Atom)

